احمد مجد الاسلام كرمانى
453
سفرنامه كلات ( فارسى )
و به قدر نيم ساعت راه پيموديم بدهى رسيديم خيلى آباد و باطراوت و همان رودخانه از وسط ده عبور مىكند اطراف آن را درختهاى كهن احاطه كرده است حسب الاشاره مشهدى محمد على كنار رودخانه فرود آمديم و مالها را بدرختها بسته و سوارها آتش افروختند و مشهدى محمد على بميان ده رفت و بعد از ده دقيقه با دو نفر رعيت برگشت يكى كاه و بيده براى مالها در چادر شبى همراه داشت و ديگرى نان و روغن و تخم مرغ و فورا هر دو نفر برگشتند به طرف ده و ماست و پنير و انگور و خربوزه و اسباب سماور همراه آوردند و تا ما نهار ( ناهار ) ميخورديم سوارها مالها را سير كردند و مشهدى محمد على چاى حاضر نمود ، چاى خورديم اجزاء هم از نهار و چاى فارغ شده مالها را حاضر كردند و دهاتىها هم آمدند اسبابهاى خود را بردند و گويا مشهدى محمد على قيمت اجناس را به آنها پرداخت ، همين كه خواستيم به راه بيافتيم ضعيفه لختى را ديديم كه ما را شناخته و آمد سلام و تعظيم نمود و خيلى اظهار تشكر ميكرد از او پرسيديم آيا ايالت جليله شترهايت را پس داد جواب گفت : بلى ، بملاحظه سفارشنامه شما شترها را داد اما دو جفت شتر خوب از ميان آنها انتخاب نموده براى خودش برداشت و ما بقى را خودم رد كردند . با اينكه چهار شتر از او برده بودند باز خيلى ممنون بود . از اينجا هم متصل در كنار رودخانه عبور ميكنيم و بسيار راه باصفائى است در بين راه بمزرعه رسيديم كه قلعه آن در معبر بود در سر در قلعه دو نفر نشسته بودند به چشم ما آشنا آمدند خوب كه دقت كرديم « خان نايب » يا يوزباشى را شناختيم كه بمأموريت بكلات آمده و ختم به بنده ياد داده بود او هم ما را شناخت و فورا پائين آمده جلو ما را گرفت و بعد از تعارفات اصرار كرد كه برويم بالا و چائى ( چاى ) بخوريم ما هم پياده شده دو سه دقيقه با « يوزباشى » بسر برديم اما فرصت چاى خوردن نداشتيم و اين مزرعه متعلق است به همان « حاجى خان » كه شرح حالش را نوشتهام و سركار يوزباشى از طرف ايشان